خسته ام
از این شهر با آرامش کسالت بارش ....
از این انرژی تحلیل رفته .... از اینکه مجبورم به دختر سه ساله ام با خواهش و التماس و اشتها آور غذا بدم ...
از اینکه حق را از یکی میگیرن و به فر مژه و کمر باریک دیگری می بخشند ....
از اینکه روزهای طلایی کودکیش را بجای دنبال سنجاقکهای طلایی و قرمز دویدن و پریدن از بین خطوط لی لی کچی باید با باب اسفنجی و اسکوتر که معلوم نیست از کدوم فرهنگی اومدن بگذرونه
از اینکه مجبورم به اشکهام اجازه ی ریختن رو گونه هام ندم .... از اینکه مجبورم نان به اندازه ی کف دست بخورم ( بخاطر رژیم )....
از این ساعتها که پشت این کامپیوتر طی میشه .... از اینهمه خستگی خسته ام
از تمام پارکها و تفریگاههای این شهر که بخاطر بچم تحملشون میکنم ....
از اینکه کتاب تفسیر قرآن میبدی ام که مونس تنهاییهام بود اینجا نیست ....
دلم گریه شبانگاهان و آه سحرگاه میخواهد و تو که فقط یکبار دیگه به من نگاه کنی و از تمام این خستگی ها و کم کاریهام چشم پوشی کنی و دستم بگیری
به راه این امید پیچ در پیچ فقط لطف تو می باید دگر هیچ
پی نوشت : می تونین تمام نقطه چین ها رو خسته ام یا حالم بد میشه پر کنین



خسته ام
